با آوازهای خاربیابان
|
||
«دربخش ششم خیام را دیدیم که در کنار حسن صباح نشستهاست تا شاید بتواند مطابق مأموریتی که از خواجهی خطیر دریافت کردهاست، او را از «خر» شیطان پایینبیاورد و بدین وسیله از تنشهای آسیبرسان اجتماعی حضور او و نیز مأموران مخوف و گمنام وی بکاهد. مأمورانی که به شکلی چشم و گوش بسته، خشن اما وفادارانه در بافت جامعهی سلجوقی، هراس و مرگ گستردهاند. مأموریت خیام در این گفتگو، نه رنگ و بوی رسمی دارد و نه برای دریافت پاداش و مقامی صورت گرفتهاست. او از آن شخصیتهاست که نمیتواند پاس دوستیهای دیرین را نگاه ندارد. درخواست خواجه نظام الملک از او، درخواستی از اینگونهاست. این درخواست، عملاً بازتاب نگرانی عمیق اوست از گسترش عملیات هراسافکن و کشتارآمیز صباحیان در مقابل کسانی که مخالف آنان تلقیشوند.»
کلام حسن صباح لبالب از خشماست. خشمی کور، طلبکارانه و مهیب به سوی همهی دیوانسالاران و بربام نشستگان سلجوقی. کینهی کور و یاغیانهی او با آن که در زیر پردهی سیاه ابهام، رخ نهان کردهاست اما آشکارا جوهری ویرانگرانه دارد. بدان معنا که اگر بر این سفره، قرار است من نباشم، بهتر آن که هیچکس دیگر نیز نباشد. درست است که تحقق چنین اندیشه و آرزویی در عمل، بدل به پدیدهای ناممکن میشود اما آن کس که چنین آرزویی در سر دارد، اگر چنان امکاناتی فراچنگشآیند، از عملی کردن افکار خویش، دریغی نخواهد داشت. در جوهر اعتراضها و اندیشههای حسن صباح، چیزی که بازتاب یک منطق پذیرفتنی باشد، وجود ندارد. اعتراض و خشم او مبهمتر از آنست که بتوان بدان رنگ و بویی از «مُحقبودن» داد. واقعیت آنست که با آنگونه استدلال که او درسر دارد، انسان نمیتواند دریابد که حرف پایانی این سلطان قلعهی الموت چیست؟ آن چه از صحبتهای او استباط میشود، همان خشم سرکشی است که انگار میخواهد به هرقیمتی که شده، زنجیر بگسلاند و عالم و آدم را در زیر دست و پای خویش لهکند. حسن صباح چنان خشمگین است که انگار همهی اعتبارهای «زودین» و «دیرین» او، یکسره لگدمال سُم ستوران دشمنان او شدهاست. از همینرو، او به چیزی کمتر از به زیر فروکشیدن دشمن یا کسانی را که دشمن میپندارد، راضی نیست. او از یکطرف، رسیدن به قدرتی مانند قدرت و جایگاه خواجه نظام الملک را حق طبیعی خویش میپندارد و از طرف دیگر، چنان خود را در جایگاه قدرت، همسان و متقابل احساس میکند که آشکارا دم از تلاش خویش برای سقوط آنان به میان می آورد.
اما خیام در این میان، بی آنکه در واقعیت هستی، تمایلی برای متقاعد ساختن حسن صباح داشتهباشد در کنار مردی نشستهاست که هیچ سنخیّت فکری و آرمانی با وی ندارد. خیام از آن کسانیاست که دوستدارد در کنار افرادی بنشیند که میتوانند اسب اندیشه را در افقهای دور و نزدیک زندگی به جولان درآورند. نه از آن رو که تاجی و تختی را نصیب خویشسازند بلکه بتوانند سر از چرایی هستی درآورند و در صورت امکان بر گنجینهی میراث انسان نیز به سهم خود چیزی بیفزایند. چیزی که خیام را در چنین مصاحبتی قفل کردهاست نه تمایل او به گفتگو با حسن صباح بلکه پذیرش مأموریتی است که دوست دیرینهی وی خواجه نظامالملک به گونهای غیر رسمی به وی واگذار کردهاست. خیام در جواب حسن صباح چنین میگوید:«من نه برآنم که گذشته را تغییردهم بلکه برآنم که اگر کاری میشود کرد برای آینده و آیندگان انجامدهم. شما خود میدانید که این سرزمین، همیشه در معرض تاخت و تاز کسانی بوده است که هدفشان نه آبادی مُلک بودهاست و نه سعادت ملت. بلکه خواستشان آن بوده که از چندنفر که در قبیلهی دشمنان آنان جادارند و یا دشمن به تصور میآیند، انتقام بگیرند. اما در این انتقامگیریهای خونین، تنها کسانی که آسیب نمیبینند، همان دشمنان واقعیاند. در عَوَض، آن چه از میان میرود، جان مردم است. در این ماجرا، من به شیوه فکری شما کاری ندارم. اگر شما حتی بخواهید زیر پای حکومت سلجوقیان را هم خالیسازید حتماً باید لشکری آماده داشتهباشید تا بتوانید نبردی را آغاز کنید. در کار سیاست، زورگویی از بدترین ابزارهایی است که یک شخصیت سیاسی و یا غیرسیاسی میتواند استفادهکند. احساس من آنست که شما از یکطرف خود را در همهی حوزههای فکری، اجتماعی و سیاسی، محق میشمارید و از سوی دیگر، قبل از آن که گفتگویی را آغازکنید میخواهید که طرف مقابلتان، بیهیچ شناختی از دریافتها و ادعاهای شما، حق را تمام و کمال به شمابدهد. البته من در این میان سر آن ندارم که افکار شما را زیر سؤال ببرم اما دوستدارم با تشریح آنها برای خودتان، شما را وادارم که به نتایج کارها و اندیشههای خویش بیشتر بیندیشید.»
درست در همین لحظه، در حالی که تماشاچیان، تمام حواس خود را روی سخنان منطقی خیام تمرکز دادهاند، شخصی بر«در» سرای خیام، کوبه میزند. خیام به او اجازهی ورود میدهد. شخص مورد نظر که ظاهراً از خدمتکاران خود خیاماست، او را به گوشهای فرامیخواند. چیزی درگوشش زمزمه میکند و خیلی زود، اتاق را ترک میگوید. خیام که ناگهان حالت آشفتهای پیدا کردهاست، تلاش میورزد تا برخود تسلط پیداکند. اما انگار حالش لحظه به لحظه بد و بدتر میشود. حسن صباح بیآن که نسبت به چیزی که به خیام گفتهشدهاست کنجکاوی نشاندهد، به خیام میگوید:« من برای بهبود حال شما چه میتوانمکرد؟ اگر لازم میدانید مجلس گفتگو را به زمانی دیگر موکولکنیم.» اما خیام با لحنی غمگین و دردبار خطاب به حسن صباح میگوید:« از آن چه همیشه هراس داشتم، سرانجام اتفاق افتاد. یاران شما، به دستور و رهبری شما، سرانجام کار خود را کردند. امروز، خواجهی خطیر به دست یکی از مأموران شما به قتل رسیدهاست. شما در حالی که در کنار من نشستهاید تا دو تایی به چارهجویی مشکلات پیشآمده بپردازیم، در نهان نقشهی قتل خواجه را عملی میکنید. متأسفم! باید بگویم که در حال حاضر، بیشتر از این با شما حرفیندارم. شرط مهماننوازی حکم میکند که شما را از خانهی خود بیروننرانم اما باید بپذیرید که نسبت به آن چه کردهاید، در تمام وجودم زمینلرزهای به پا شدهاست. لازم است در خلوت خود بنشینم و این موضوع را به شکلی به خود بقبولانم. از طرف دیگر نمیخواهم که خانهی من، محل دستگیری شما باشد. شاید لازم باشد که شما نیز برای خود پناهگاهی بجویید تا اگر کسی یا کسانی به جز خواجهی خطیر که اینک از دار دنیا رفتهاست، از حضور شما در خانهی من خبردارند و در صدد گزارشدادن به مأموران امنیتی دستگاه سلجوقیان هستند، شما را در اینجا نیابند.» حسن صباح که خود نیز در میان موجی از رضایت و بیم به اسارت افتادهاست، از خیام خداحافظی میکند و از «در» بیرونمیرود. با رفتن حسن صباح، صحنه تاریک میشود. پرده فرو میافتد و نمایشنامهی خیام در جمع یاران پایان میپذیرد.
ادامه دارد
«چنان که میدانید، انتشار این نوشتهها در ماه مرداد موقتاً قطع شد تا به انتشار سلسه مقالههایی بپردازم که فرزند بزرگسال دوست قدیمی من از انگلیس برایم فرستادهبود. او که زبان پدریاش فارسی و زبان مادریاش انگلیسی است، به راحتی جرأت نمیکند که نوشتههایش را قبل از ویرایش زبانی، انتشار خارجیدهد. به همین دلیل در سالهای اخیر به من متوسل شدهاست تا از طریق ویرایش و پالایش نوشتههایش، نه تنها آنها را قابل چاپ بسازم بلکه در صورت امکان در وبلاگم نیز منتشرکنم. از آنجا که وبلاگ من یک وبلاگ فرهنگی- اجتماعی است و به مقولههای زندگی انسان از چنین دیدگاهی نگاه میکند، پذیرفتم که نوشتههایش را انتشاردهم. او البته خواستهاست که از وی نامی برزبان نیاورم. نه از آن رو که از چیزی بیمداشتهباشد بلکه بدان دلیل که بیشتر شمع کمسوی گمنامی را دوستدارد تا چراغ سوزان شهرترا. از سوی دیگر، پدر او نیز از دوستان قدیم درس و مشق من بودهاست و من به پاس آن دوستیها پذیرفتم که مقالهاش را پس از ویراش به سلیقهی خویش منتشرسازم اگر چه در محتوای آن هیچ دستی نبردهام. همین نکته موجب شد که من مقالهی «خیام در باغ اضطراب» را قطعکنم و به مدت ده هفته به انتشار آن نوشتهها بپردازم.
اینک بر میگردم به ادامهی نوشتهی قدیمی خودم که با نام «خیام در باغ اضطراب» که محتوای آن مربوط است به خیام، حسن صباح و خواجه نظامالملک توسی.
برای آن که شما را در جریان مقالههای پیشین بگذارم، لازم میدانم مقداری به آنها اشاره داشتهباشم. موضوع از آنجا شروع شدهبود که به مدرسهی ما معلم تازه نَفَسی به «فرید صباحت» آمدهبود که دوست داشت فلک را سقف بشکافد و طرحی نو دراندازد. در همین راستا، او نمایشنامهای نوشتهبود به نام «خیام در جمع یاران» که شخصیتهای اصلی آن، «خیام»، «خواجه نظامالملک توسی» و «حسن صباح» بودند. نمایشنامه در دو پرده و چند بخش به اجرا درمیآمد. در همهی آنها، آقای «فرید صباحت» تلاش کردهبود که نه تنها دوران کودکی خیام و آن دو نفر دیگر را به تماشا بگذارد بلکه نقبی به درون تاریخبزند و دریافتهای خویش را از این سه شخصیت، خاصه خیام تا آن جا که ممکن است در قالب نمایشنامه، نشانبدهد.
در آن نمایشنامه، نخست زندگی این سه نفر در دوران کودکیشان به نمایش گذاشته میشود بدان معنی که آنان در مکتبخانه، از آرزوهای دور و دراز خویش پرده برمی دارند. این پردهبرداری از آرزوها در آن سن و سال، تقریباً با آنچه آنان در بزرگسالی به آن میپردازند، تفاوت چندانی ندارد. خیام در پی جاه و مقام نیست بلکه خواستار دگرگونی و بهترشدن زندگی انسان است. حسن صباح در پی کسب قدرت و تحمیل ارادهی خویش بر زیر دستان و تغییر جهان به گونهای است که خود آرزو میکند. خواجه نظامالملک عمدتاً شخصیتی است انساندوست و خیرخواه اما همهی اینها را از راه کسب قدرت سیاسی به شکلی معقول و دولتمدار، خواهان است.
برای آگاهی شما باید بگویم که پنج مقالهی پیشین در این زمینه، در آدرس های زیر موجود است. آنان که علاقه و حوصله داشتهباشند، میتوانندآنها را از آغاز تا این لحظه بخوانند و بدانها مراجعهکنند.»
(خیام در باغ اضطراب (بخش اول)
http://www.barikeha.blogfa.com/post-179.aspx
(خیام در باغ اضطراب (بخش دوم)
http://www.barikeha.blogfa.com/post-180.aspx
(خیام در باغ اضطراب (بخش سوم)
http://www.barikeha.blogfa.com/post-181.aspx
(خیام در باغ اضطراب (بخش چهارم)
http://www.barikeha.blogfa.com/post-182.aspx
(خیام در باغ اضطراب (بخش پنجم)
http://www.barikeha.blogfa.com/post-183.aspx
اینک به دنبالهی ماجرا توجه میکنیم:
همزمان با حضور خیام در صحنهی نمایش، آنهم به تنهایی، در خواننده این حس اضطراببرانگیز تقویت میشود که ظاهراً حوادثی در شُرُف وقوع است. بینندگان احساس میکنند که توفانی در حال وزیدناست و صدای رعد و برق، لحظهای انسان را آرام نمیگذارد. همه منتظرند که سقفی فروریزد، جایی آتشبگیرد، فریادی به آسمان برخیزد و خبر مرگ یا کشتن کسی به گوش برسد. اما چنان نمیشود. به زودی پرده میافتد و لحظاتی بعد، صحنهی چهارم به نمایش درمیآید. اینبار، خیام با لباسی دیگر و البته در زمانی دیگر، با حسن صباح در صحنه حضور دارد. در چهرهی خیام، نگرانی چند لحظه قبل دیده نمیشود. با اعتماد به نفس چشمگیری نشستهاست و سر آن ندارد که خواستهباشد مشکلات هستی را یکشبه و یکروزه حلکند. حسن صباح اما انگار به عنوان یکی از بزرگترین امپراتوران جهان، اینک در کنار مردی نشستهاست که اعتبار و احترام او در درون اوست و نه در شمشیر وی، قصر او و یا جلوههای مادی پیرامونش.
حسن صباح میداند که خیام، تهدیدی برای جاه و جلال و مقام او نیست. حتی به این نکته نیز واقف است که با همهی معاشرتی که گاه با وزیر سلجوقیان دارد اما استقلال شخصیت و فکر خود را همچنان حفظ کرده است. حسن صباح نیز به خوبی آگاه است که این او نیست که خواهان چنان ارتباطهایی است بلکه وزیر سلجوقیان و خاندان قدرت، گاه گاه به دست او نیازدارند و خواهان بهرهگیری از دانش و تواناییهای فکری وی هستند. اگر نه چنان بود، سلطان بیتاج و تخت قلعهی الموت هرگز راضی نمیشد دژ خویش را ترککند و در جایی دور از چشم حکومتیان به دیدار خیام بیاید. البته خواجه نظامالملک از این دیدار اطلاع دارد. او خیام را برای این کار، واسطه قراردادهاست تا حسن صباح را متقاعدکند که دست از دشمنی خون خواهانه با نظام سلجوقیان بردارد و خواجه را درگیر مشکلات تازهاینکند. خیام با آن که به وزیر سلجوقی قول دیدار حسن صباح را داده اما قول هیچ گشایشی را ندادهاست. ندادن چنان قولی به خواجه نه از آن رو بوده که در خیام، توان استدلال و یا نیروی قانعکنندگی نبوده است بلکه از آن رو که وی، نمیتوانسته به حسن صباح و شیوهی استدلال و اندیشندگی او اعتماد داشتهباشد.
حسن صباح شخصیتی است که از غیر معمولی ترین اصول ذهنی خویش در هر لحظه و زمان استفاده میکند. برای او آن چیزی قانون است که در آن زمان معین، جزو باورهای ذهنی اوست. اگر آن باورهای ذهنی، دو روز دیگر تغییر کنند، آن قانونی که از آنباورهای ذهنی تبعیت میکند نیز دچار تغییر میشود. بخش زیادی از ذهنیات حسن صباح، ناشی از تعصبات فردی اوست که هیچ تکیهای به ملاک و مدرک ندارد. این که او در خلال آن سالها، نظرش را نسبت به خیام تغییرنداده و او را در صف دشمن به حساب نیاوردهاست ناشی از استواری رفتاری خیام از یکسو و اعتبار بسیار همهگیرشدهی او در ذهن مردان علم و سیاست است. البته خواجه نظام الملک نیز به خوبی واقف است که معیارهای حسن صباحی، فرسنگها از معیارهای خیامی فاصلهدارد. از این رو احتمال متقاعد شدن حسن صباح برای دست شستن از دشمنی با خواجهی بزرگ و نظام سلجوقی، در ردیف آرزوهای بسیار کمرنگ است. اما باوجود آن، او می بایست به عنوان یک سیاستپیشهی دولتمدار، دست به هراقدام ممکن دست بزند تاشاید بتواند به شکلی توفیق پیداکند.
خیام به حرف در میآید و خطاب به حسن صباح میگوید:«من از لطف شما که این همه راه دراز را تحمل کردهاید و به سفارش من برای آمدن به دیدار متقابل اهمیت بخشیدهاید سپاسگزارم. با آن که بیشتر از چهل سال از دوران درس و مشق ما سه نفر میگذرد و اینک بر سر و صورت هریک از ما ردپای گذشت زمانه نیز احساس میشود اما من این احساس خاص را دارم که گویی هنوز بخشی از وجود شما همان دوست مکتبی من است که با هم در کنار نظامالملک مینشستیم و از زمین و زمان حرف میزدیم.» حسن صباح در جواب خیام میگوید:«مطمئناً من نیز نسبت به آن دوران احساس خاصی دارم. اما آن احساس اینک در جایی از ذهن من پنهان است. نه آن احساس میتواند انگیزهای وادارنده به کارهای امروز من باشد و نه میتواند بازدارنده از آن چه امروز میکنم به حسابآید.»
«مشکل بر سر آنست که مرا در تکوین و تداوم دولت سلجوقیها، هیچکس به چیزی نگرفتهاست. حتی خواجهی خطیر-اشارهاش به نظام الملک است- در کارکشورداری خویش هرگز اعتباری برای من قائل نبودهاست. اما اینک روزگار، روزگار دیگری است. من برای خود حکومتی دارم که اگر چه رسمیت حکومت سلجوقیان را ندارد اما در مجموع از آن قدرتمندتر است. نه من سپاه و لشکر سلجوقیان را دارم و نه انبوهی خَدَم و حَشَم که آنان دارند. اگر ملکشاه سلجوقی و خواجهی خطیر او بر «سر»ها حکومت میکنند، من آن کسی هستم که حوزهی سلطنت من «دل»هاست. من همهی آن مهر و دوستیها را سالها پیش در آتش گمکردهام. حتی اگر بخواهم پیدایشانکنم باید اینک در میان خاکسترها به دنبالشان بگردم. اعتقاد من آنست که در این سرزمین پهناور، نمیتوانند دوشاه در یک اقلیم حکومتکنند. دیر یا زود، یا باید آنها با یکدیگر متحدشوند که برای هردوی ما امری غیر ممکن است و یا باید یکی ازآن ها از میان برود که درآن صورت تلاش من آن خواهد بود که با ایجاد وحشت، زیرپای همهی دولتمداران سلجوقی را خالیکنم.»
ادامهدارد
«در بخش نُهُم به این نکته پرداختم که در ایران، موضوع مسکن حتی از نان خوردن نیز حادتر شده است. و اشارهکردم که این مشکل، کم یا زیاد، مشکلی است که گریبان همهی مردم دنیا را از شرق تا غرب گرفتهاست. آنگاه این نکته را مطرح ساختم که در ایران، مشتری و یا مُراجع، هیچ گونه حرمتی ندارد. کافی است که یک مشتری تازه و یا مهم تر وارد مغازهای شود، صاحب مغازه و یا شخص مشتری پذیر اگر چه دندانپزشک یا پزشک باشد، ممکن است او را فراموشکند و به شخص تازهوارد بپردازد.»
در این سفر ایران، نکتهی بسیار اندیشهبرانگیز دیگری ذهن مرا به خود مشغول میداشت. آن نکته چیزی جز پدیدهی «گدایی» نبود. تا آنجا که از پدرم شنیدهام، در ایران، گدایی، تقریباً یک شغل به حساب میآید. البته مشروط برآن که شخص مورد نظر با دقت عمل کارکند و بداند که در کجا میتواند مشتریها را تیغ بزند. البته این را بگویم که پدرم دیگر به چنین دریافتی باور ندارد. او همان اندازه از گدایی متنفراست که من. اما از طرف دیگر پدرم و من از «گدایان» متنفر نیستیم. بلکه حضور گدایان در یک جامعه، نشانمیدهد که سوراخهای غربال رفاه اجتماعی به اندازهی کافی نگهدارندهی آدمهای ضعیف نیست و آنها که بیکار میشوند، خیلی زود به دام گدایی میافتند. این افراد دیگر هیچگونه اعتبار مادی ندارند که کسی بخواهد حتی به آنان پولی قرضبدهد. طبیعی است که اینگونه آدمها باید برای سیرکردن شکم خود و فرزندانشان، دست به کاریبزنند. در این میان، کمخطرترین و بیدردسرترین کارها، گدایی است.
البته برای من که با فرهنگ دیگری رشد کردهام، باورکردنی نیست که انسان بخواهد اعتبار و حرمت انسانی خود را لگدمال دیگران سازد تا لقمهنانی و یا پولی از راه ترحم به او بدهند. چیزی که برای من تحملکردنی نیست درست همان لحظهاست که شخص گدا، خود را با خاک پای عابران یکسان میبیند تنها از آن رو که بتواند ترحم آنان را به خود جلبکند. در سفر اخیرم به مشهد و تربتحیدریه به دهها نفر برخوردم که دست به سوی من دراز میکردند و تقاضای چیزی داشتند. از میان آنان، حداقل هشتاد درصدشان زنان بودند و از میان این هشتاد در صد، چیزی حدود ده پانزده درصد نوجوانان و حتی کودکان. بیست درصد بقیه را مردان تشکیل میدادند. البته این را که مینویسم به هیچ وجه اعتبار آماری و یا علمی ندارد. این آمار، حاصل مشاهدات فردی خود من است.
پدرم تعریف میکرد که در دوران جوانیاش که در ایران زندگی میکرده، وقتی گدایی به درب خانهی آنان میآمده، مادرش، خشکترین و کپَکزدهترین نانها را که حتی سگ هم علاقهای به خوردنشان نداشته به شخص مزبور میدادهاست. جالب آن که گدایان مورد نظر، نه تنها بادریافت آن نانهای خشک و کپکزده، خوشحال میشدهاند بلکه به جان شخص ناندهنده یا بخشاینده، دعا نیز میکردهاند. البته در روزگار فعلی، گداهای ایران، بیشتر هوادار پول نقد هستند. نانهای کپکزده را نمکیها میخرند و میبَرند تا به عنوان آذوقه به گاوهای شیرده بدهند تا بعد در بدن آنها تبدیل به شیر «پرچربی» بشود و در اختیار خلق خدا قرارگیرد. گداهای امروز دیگر برعکس گداهای قدیمی که یک منطقهی معین را در حوزهی گدایی خود داشتند، به آن شکل کار نمیکنند. آنان گاه از غرب شهر به شرق آن و از جنوب به شمال آن میروند تا بتوانند از همهی موقعیتهای لازم بهرهبگیرند.
پدرم تعریف کردهاست که گاه گداهای میلیونر نیز پیدا شدهاست و یا گداهایی که سردستهی یک باند بوده و از طریق فرستادن بچهها و یا بزرگسالان به گدایی، روزانه به آنان مزد میپرداختهاند. به نظر مشکل گدایی در طینت بد اشخاص و یا طبع پست آنان نیست. بلکه علت این امر در همان عدم تأمین اجتماعی است. و تا زمانی که این مشکل به طور بنیادی حلنشود، هم گدایی وجود خواهدداشت و هم انبوه گدایان. در این آخرین یادداشت به یاد داستانی از هزار و یک شب افتادم که مربوط به یک شخص گدا در زمان هارونالرشید خلیفهی عباسی است. گدای مورد نظر البته در آغاز، مرد ثروتمندی بودهاست. من از این داستان نمیخواهم نتیجه بگیرم که آدمهای حریص، سر انجام به گدایی میافتند بلکه میخواهم به نکتهی دیگری در این داستان اشارهکنم که پوشش آن گدایی است اما جوهر آن نبودن اعتماد میان عناصر انسانی از یک طرف و حرص بیدر و پیکر اوست. در این داستان، تغییرات اندکی وارد آمده اما جوهر آن همان است که در «هزار ویک شب» نقل شدهاست.
«یکروز هارونالرشید، خلیفهی بغداد با وزیرش جعفر برمکی به طور ناشناس در خیابانهای بغداد را میرفتند تا از نزدیک با زندگی مردم آشناشوند. در آن میان، مرد کور و فقیری از آنان تقاضای کمکمیکند. هارون به او سکهای میدهد. اما مرد کور از وی تقاضا میکند که یک سیلی محکم نیز به صورت او بزند. هارون بیاعتنا به حرف او از کنار مرد میگذرد. اما مرد کور، همان تقاضا را برای جعفر برمکی تکرارمیکند. جعفر به شکلی بسیار ملایم فقط برای آن که از دست او خلاصشود، دستش را به صورت او میرساند که وانمود کردهباشد به وی سیلی زدهاست. جعفر وقتی خود را به خلیفه میرساند، توضیح میدهد که ناچارشدهاست ادای سیلی زدن را دربیاورد تا ازدست مرد فقیر خلاص شود. اما هارون که موضوع سیلیخوردن مرد فقیر برایش جالب بوده به وزیر دستور میدهد که مرد کور را به قصر او بیاورند تا وی از نزدیک داستان زندگی او را بشنود و از علت سیلیخوردنش آگاهشود.
فردای آن روز مرد فقیر را به قصر خلیفه می آورند و او چنین شرح میدهد: «من مردی بازرگان بودم که هشتاد شتر داشتم. یکروز در بیابان به درویشی برخوردم که پس از مقداری صحبت، از من دعوت کرد تا اگر به دنبال ثروت بیشتری هستم به دنبال او راه بیفتم. من نیز چنانکردم. درویش مرا به غاری برد که پر از طلا و جواهربود. او به من گفت هرمقدار که میخواهی از اینجا بردار تنها با یکشرط که آنها را با من نصفکنی. من اول مقاومتکردم و گفتم که اگر قرارباشد نصف شترهایم را به او بدهم چیز زیادی برای من نمیماند. از این رو، چهل شتر طلا برای او زیاد است. بهتر است کمتر بردارد. اما درویش پیشنهاد مرا قبولنکرد و من سرانجام تسلیمشدم. من به تنهایی تمام شترهارا من بارزدم و او دست به هیچ یک از طلا ها نزد و حتی مرا برای بارزدن شترها کمکنکرد. پس از آن که کار من تمامشد، او چهل تا از شترهای مرا با بار طلایشان به مسیردیگری که خلاف مسیر من بود هدایتکرد.
اما من به سختی ناراحت بودم و با خود میاندیشیدم که چرا باید مرد درویش، چهل شتر طلا را مفت و مجانی صاحبشود و با خود ببرد. از این رو پس از مقداری راه رفتن، دوان دوان، خود را به او رساندم و دهتا ازشترها را بار طلایشان از او با خواهش و التماس پسگرفتم. پس از لحظاتی، باز دوباره پیش درویش بازگشتم و خواهشم را مبنی برآن که من از او محتاجترم مطرحکردم و ده شتر دیگر راهم با بارش پسگرفتم. سرانجام، آنقدر رفتم و آمدم که تمام شترها را از درویش بازپسگرفتم. او در عمل در برابر من مقاومت چندانینکرد و شترها را با بارشان پسداد. انگار آنها برای او سنگریزههای بیابان بودند. اما گذشته از اینها، من از همان آغاز در دست درویش، جعبهای دیدم که دوست داشتم از محتوای آن نیز آگاهشوم. زیرا فکر میکردم که شاید در آن جعبهی کوچک چیزی باشد باارزشتر از آن هشتاد شتر طلا و جواهر. از این رو از درویش خواستم که مرا از محتوای آن جعبه آگاه سازد. او گفت که در آن جعبه جز یک روغن مخصوص، چیز دیگری نیست. وقتی از او پرسیدم که آن روغن چه خاصیتی دارد، توضیحداد که اگر کسی آن را به چشم چپ بمالد، میتواند تمام گنجهای عالم را ببیند و اگر به چشم راست بمالد، کور شود.
من از او خواهشکردم که آن را به چشم چپم بمالد. درویش به خواهش من جواب مثبت داد و آن را به چشم چپم مالید. لحظهای بعد توانستم تمام گنجهای عالم را که تمامی نداشت ببینم. جانم چنان از شوق تصاحب آنها مالامال شدهبود که حال و روز خویش را از شدت هیجان نمیفهمیدم. در همان لحظه، نگرانی من از آن بود که نکند درویش خاصیت واقعی آن روغن را برای چشم راست، برملا نکرده باشد. احساسم آن بود که شاید اگر آن روغن را به چشم راستم بمالم، همهی گنجهای عالم از آن من خواهد شد. هرچه من اصرار کردم که درویش از آن روغن به چشم راستم بمالد قبولنکرد. عاقبت من او را تهدیدکردم که اگر این کار را نکند، روغنها را به زور از او میگیرم و خودم به چشم راستم میمالم. در آن جا بود که درویش قبولکرد و از آن روغن به چشم راستم مالید. لحظهای بعد احساسکردم که همهجای دنیا تاریک شدهاست و من چیزی نمیبینم. در آنجا بود که دریافتم که مرد درویش راست میگفتهاست. اما دیگر خیلی دیر شدهبود. من به کلی کور شدهبودم. بعد از آن کوری، درویش مرا در همان بیابان به حال خود گذاشت و رفت. چندی بعد کاروانی که از آنجا به بغداد می رفت مرا همراه خود برد. اما واقعیت آنست که من همهی ثروتم را همراه با بینایی و سلامتیام در آن بیابان از دستدادم و حالا چنان که میبینید به گدایی مشغولم. تقاضای من برای سیلی زدن برای آنست که به شکلی از دست عذاب وجدانم راحت شوم.» هارونالرشید پس از شنیدن داستان زندگی بازرگان حریص سابق و گدای پشیمان فعلی، دلش به حال او سوخت و دستور داد تا یک زندگی شرافتمندانه برایش ساماندهند و خدمتکاری نیز برای او برگماشت تا کارهایش را انجامدهد تا او از آن پس بیش از آن، خواری ودرد را تحملنکند.»
پایان
در بخش هشتم به اینجا رسیدیم که من به بررسی برخی ویژگی های مردم روستای مادریام با روستای پدریام پرداختم و براین نکته انگشتگذاشتم که آدمها در همهجای دنیا، در یک رشته نکات مشترک، شبیه هم هستند اما در زمینههای فرهنگی، قطعاً نکاتی، آنان را از هم کاملاً متمایز میسازد. من از دیدارم با «استاد صمد» صحبتکردم که همسرش را یکسال پیش از دستدادهبود و نیز به ازدواج عاشقانهی زوج سالمندی در انگلیس پرداختم که پس از شصت سال، یکبار دیگر در متن پیری، به خانهی بخترفتند. در ایران موضوع مسکن، یکی از حادترین موضوع های روز زندگی مردماست. شاید آنقدر که مردم از خانه و زمین حرف میزنند از غذای روزانهی خویش و یا حتی سلامتی خود سخنی به میان نمیآورند. غذای روزانه، هرچهباشد از نظر پایین بودن کیفیت، مهم نیست. همین قدر که «نمک» و «چربی» و «مزهای» داشتهباشد و معده را نیز پُرکند کافی است. اما مسکن، در واقع طلسم بازناشدنی زندگی روزانهی مردم شدهاست. شاید باورکردنی نباشد اگر بگویم که این طلسم، هم ثروتمندان و مسکنداران را دربر گرفتهاست و هم مردم بیمسکن و یا کمدرآمد را. بدین معنی که دارندگان مسکن، خاصه کسانی که دستشان به دهنشان میرسد، تمام تلاش خود را بهکار میبرند تا با قرض و قوله، مسکن دیگری نیز فراهمسازند تا از آن طریق بتوانند با اجاره و یا به رهندادن آن، منبع درآمد مطمئنی برای خود دست و پاکنند. اینان گاهی یک طبقهی بدون مجوز بر روی خانهی مسکونی خویش میسازند و بعد جریمهی آن را نیز میپردازند اما در عوض یک مسکن اضافی به کف میآورند که از آن طریق، درآمد قابل ملاحظهای شاید حتی بیشتر از حقوق ماهانهای که دارند، نصیبشانشود. حتی نبود مقاومت کافی در ساختمان زیرین، نکتهای نیست که آنان را نگرانکند. همهچیز را میتوان به خدا و لطف او واگذارکرد. انشاءالله که هیچ اتفاقی نمیافتد. البته شهرداری، طبق قانون، سختگیریها و کنترلهای خویش را انجام میدهد. اما شهرداری نیز از مشتی آدم درست شدهاست که آن آدمها نیز از ویژگیها و نیازهای متفاوتی برخوردارند. در ایران امروز، موضوع مسکن حتی میتواند حادتر از این نیز بشود. میلیونها جوانی که پس از انقلاب، پا به عرصهی زندگی گذاشتهاند، طبعاً هرچه که نخواهند، یک سرپناه میخواهند. همین انفجار جمعیت است که شهرها را از شکل سابق آن به کلی خارجکرده و در بعضی مناطق، حتی ارتفاع کوهها و نامناسب بودن زمینها مانعی برای تحقق خانهسازی نیست. از سوی دیگر باید گفت آنان که امکانات مالی ندارند، همانند یهودیان سرگردان، هرروز از این خانه به آن خانه نقل مکان میکنند و مرتب نیز به حاشیهی شهرها و حتی روستاها رانده میشوند. من در مسیر روستای پدریام که در چند کیلومتری تربت حیدریه قراردارد، حتی نسبت به دوسال پیش، تغییرات قابل ملاحظهای را شاهدبودهام. بسیاری از خانههای روستایی بدل به خانههای مستأجرانی شدهاست که از شهر به دلیل گرانی روزافزون مسکن، راندهشدهاند و به دلیل ارزان بودن چنان خانههایی در روستاها، به آنجاها پناه آوردهاند. حتی در شهر تربت حیدریه، من به برخی از خویشان پدرم برخورد کردم که معلم هستند و یا در کارخانه و یا کارگاه رنگ و یا تعمیر ماشین کار میکنند. آنان به طرز غمانگیزی از دست صاحب منزلها کلافهاند. زیرا صاحبخانهها هرسال به شکل شگفتآوری، تقاضای افزایش اجارهبها را دارند. و در جواب مستأجران بیچاره، استدلال آنها این است که چهباید بکنند؟ اگر آنان اجاره نکنند، کسان دیگری در صف ایستادهاند. پرسش آنان از مستأجران این است: اگر شما صاحبخانه بودید آیا جز این میکردید که ما میکنیم؟ بیاختیار به یاد انگلیس افتادم. در آنجا هم مسألهی مسکن، متأسفانه، یک مسألهی گرهی است. علتش آنست که دولت و بخش خصوصی به اندازهی کافی مسکن درست نمیکند. دولت گناه این کمکاری را بهگردن عوامل گوناگون میاندازد که چندان پذیرفتنی نیست و بخش خصوصی نیز این بهانه را دارد که با بهرههای بالا و نبود پارهای کمکهای دولتی، قادر نیست مسکنی بسازد که برایش سوددهی داشتهباشد. اما گذشته از این یا آن، در کشور انگلیس، هیچکس حقندارد اجاره بها را بی حساب و کتاب و دور از تعرفهای که در سطح جامعه جاری است بالا ببرد. اگر هم بالا ببرد، دعوا بر سر نود درصد یا صد و پنجاه درصد نیست بلکه صحبت از دو یا سه یا دو و نیم درصد است. از خویشان پدرم که شماری از آنان مستأجر هستند، شنیدم که حتی اگر وسیلهای از آن خانههای مستأجری خراب شود، همه به عهدهی مستأجر بیچارهاست. به عنوان مثال، خراب شدن کولر، بندشدن آب، ترکیدن لوله و مشکلات گازرسانی و بسیاری چیزهای دیگر از این قبیلند. در حالی در انگلیس، در قانون موجر و مستأجر ذکر شده که همهی اینها وظیفهی موجر است که باید انجامدهد. این ماجرا را نیز باید برایتان تعریفکنم. در تابستان امسال، گذارمن هم به دندانپزشک افتاد و هم به پزشک. مورد دندانپزشک مربوط به خواهرم بود که ناگهان دندانش به شدت دردگرفت و ما باید او را به درمانگاهی میرساندیم. در واقع به یک مجتمع پزشکان و دندانپزشکان که اینروزها در همهجای ایران، مرتب در حال افزایش است. من، مادر و خواهرم برای این امر، راهی نزدیکترین مطب دندانپزشکی شدیم که عمهام گفتهبود به او اعتقاد و اعتماد کاملدارد. از دیدگاه عمهام اگر در تربت حیدریه سه دندانپزشک خوب را بتوان نام برد، نام این دندانپزشک یکی از آن سهتاست. از ساختمان مطب، تنگی جا، غیر بهداشتی بودن صندلیها و ابزاری که مورد استفاده قرار میگرفت، چیزی نمیگویم. تنها به دونکته اشاره میکنم. نخست آن که جناب دکتر که مرد چهل و سه چهارسالهای بود در اتاق کارش، خانمی را خواباندهبود که تمام بدنش پوشیدهبود و حتی صورتش نیز دیده نمیشد جز سوراخ دهانش. او از همان مقدار محل باز که روی دهان قرارداشت، میبایست کارش را انجامدهد. هنوز دندان پزشک مورد نظر در حال کارکردن با دندانهای آن خانم بود که آقای دربان و نوبتده، ما را به داخل فرستاد. آقای دندانپزشک نیز بیآن که تعجبکند، مریض قبلی را بدون هیچگونه عذرخواهی رهاکرد و سراغ ما را گرفت. در حالی که چنین اتفاقی در انگلیس و یا حتی در دیگر کشورهای اروپایی، جزو اتفاقات بسیار نادر است. البته خود من یکبار سالها پیش در یکی از محلات لندن با چنین پدیدهای روبرو شدم. قضیه از این قرار بود که من به یک مغازهی الکترونیکی بسیار کوچک رفتم و در مورد یک وسیلهی یدکی تلویزیون پرسشیداشتم. آن مغازهدار که یک شخص هندی یا پاکستانی بود متوجه شد که قصد من خرید نیست بلکه راهنمایی خواستن است. در همین فاصله یک مشتری تازه وارد شد. مغازهدار بیهیچ گپ و سخنی مرا رهاکرد و به مشتری تازه پرداخت. کارش که با او تمام شد، مجددا پیش منآمد. من که از کار او به شدت ناراحت شدهبودم به او گفتم تو ظاهراً نمیدانی که در انگلیس، کاری که تو با منِ مشتری کردی نه تنها اخلاقاً غلط است بلکه حتی از نظر مقررات حقوقی نکتهای است که میتواند زیر عنوان تبعیض به علت مسائل مادی، ترا به درد سر بیندازد. صرف نظر از این که من چیزی بخرم یا نخرم، تو باید اول کار مرا راه بیندازی و جواب مرا بدهی. آنگاه میتوانی سراغ مشتری تازه بروی. مرد مورد نظر پس از گوشکردن به صحبتهای من، متوجهشد که چه اشتباه بزرگی کردهاست. از این رو مُجدّانه معذرتخواهیکرد و من نیز دیگر موضوع را دنبال نکردم. در حالی که در ایران، هرکجا که هستید، اگر مغازهدار ببیند که پولی از شما کنده نمیشود خیلی زود رهایتان میکند و حتی اخم و تَخم نیز راه میاندازد تا هرچه زودتر مغازه را ترککنید. تابلوهای «توقف بیجا مانع کسباست» از تابلوهای رایج مغازههای ایران است. ادامه دارد
در بخش هفتم به اینجا رسیدیم که من به بررسی برخی ویژگی های مردم روستای مادریام با روستای پدریام پرداختم و براین نکته انگشتگذاشتم که آدمها در همهجای دنیا، در یک رشته نکات مشترک، شبیه هم هستند اما در زمینههای فرهنگی، قطعاً نکاتی، آنان را از هم کاملاً متمایز میسازد. من از دیدارم با «استاد صمد» صحبتکردم که همسرش را یکسال پیش از دستدادهبود.
طبیعی بود که من تأسف و تأثرم را از مرگ همسرش ابرازدارم. اما برای «استاد صمد»، همدلی من ، چندان محلی از اِعراب نداشت. نه به آن جهت که او همسرش را در زمان زندهبودنش دوستنداشت بلکه بدان دلیل که اولاً از مرگ همسرش، یکسال گذشتهبود و در واقع زخم حاصل از مرگ وی، در خلال این یکسال بهبود یافتهبود. از طرف دیگر ساکنان روستاهای ایران، مرگ یاران و عزیزانشان را به عنوان یک واقعیت قطعی و تغییرناپذیر در ذهن و رفتار خویش به سادگی جا میدهند و دیگر برای خیالات و اندیشه های دور و دراز، مجالی برای جولان دادن باقی نمیگذارند. فاصلهی مرگ و زندگی برای آنان فاصلهی چندانی نیست. از طرف دیگر، این را میدانند که اگر بخواهند در مرگ عزیزی، مرتب نوحهسراییکنند و به سر و سینه بکوبند، در آن صورت چه کسی کارهای انبوه و عقبماندهی آنان را انجام خواهد داد. گاوها و گوسفندها آب و علف میخواهند. زمینهای کشاورزی باید شخمزده شوند. زمینها باید آبیاری گردند. بچههای سر و نیمسر نیز، غذا و مواظبت لازمدارند.
روستاهای ایران مانند روستاهای انگلیس نیست که اگر کشاورزی همسرش را ازدستداد، بتواند از طریق صندوق بیمه در موقعهایی از ایندست، نوعی مرخصی استعلاجی بگیرد بیآن که چیزی از درآمد خود را ازدست بدهد. اما در روستاهای ایران، چه تربت حیدریه باشد و چه اندیمشک، در بر یک پاشنه میچرخد. باری همچنان سرگرم صحبت بودیم که «استاد صمد»، بدون هیچ رابطهای به حرفهای خود ادامهداد و این نکته را مطرحکرد که:«حالا دو دختری که در خانه دارم و هنوز ازدواج نکردهاند به من میگویند که بیا دامادتکنیم.» او با بهکار بردن کلمهی «دامادی»، بالبخند ملیحی که میتوانست بازتاب اشتیاق او به این موضوع باشد، سخنش را ادامه داد:«اما من به دخترها گفتهام که باباجان، سر پیری و معرکهگیری! مرا به دامادی چهکار! همان خدابیامرز برای هفت پشت من بس بود!» احساس می کنم که «استاد صمد» با پا پسمیزند اما با دست پیش میکشد. در این که دوست دارد تجدید فراشکند شکی نیست اما شاید کمی خجالت میکشد که حالا در سن هفتاد و شش سالگی دوباره به حجله برود. در جوابش میگویم:«چه اشکال دارد! اگر میتوانی کسی را نان بدهی و از پس مخارجش برآیی، نباید مشکل چندانی باشد. فقط مواظب باش که یک نانخور تازه سفارش ندهی!»
«استاد صمد» انگار که دارد تمایل درونی خود را بیشتر و بیشتر مورد تأیید اطرافیان می بیند. او در جواب من می گوید:« برای بچهدارشدن در این سن و سال، کمی دیراست. خیلی دوستداشتم که یک پسر سفارش میدادم. اما خدا نخواست و هرچه به من داد دختر داد. آن هم نه یکی و دوتا بلکه ششتا. خوب! حالا شما فکر میکنی که راستی راستی به حرف دخترهایم گوشکنم و زنبگیرم؟» در جوابش میگویم:«من چکارهام که نظرم را میپرسی؟ اگر دوست داری و میتوانی زنبگیری، چه کسی میتواند جلوت را بگیرد! حالا برو خدایت را شکرکن که دخترهایت هم برای بهترشدن و ضع تو اصرار دارند که زن بگیری تا از تنهایی بهدرآیی!» بیاختیار به یاد زادگاه مادرم و روستای اطراف منچستر میافتم. آیا در آن جا نیز مردانی به سن «استادصمد» همچنان منتظر مجوّزهای ناگفته و نانوشته هستند تا دوباره یا چندباره تجدید فراشی بکنند و یا در عمل از تنهایی نجات یابند؟ واقعیت آنست که در ایران، نمی توان با کسی «همزی»بود. نه عُرف ما اجازهی چنین چیزی را میدهد و نه شرع ما. انسان یا نباید با کسی ازدواجکند یا آن که اگر همدلی رسمی و قانونی کسی را بخواهد، باید تن به ازدواج بدهد که در آنصورت، هم خرجدارد و هم دردسر. در حالیکه در بیشتر کشورهای مغربزمین، آنچه که می تواند ملاک عمل و مُجوّز کار باشد، خواست آن دونفری است که میخواهند زندگی مشترکی را چه در آغاز جوانی و چه در سرانهی پیری شروعکنند.
چند سال پیش در شهر «کانتربُری Canterbury» که یکی دیگر از شهرهای انگلیس است، زن و مردی در سالهای بالای عمر با یکدیگر ازدواجکردند. زن، هشتادساله بود و مرد مورد نظر، هشتاد و سه ساله. قضیه از اینقرار بود که آنان در دوران جوانی، وقتی که زن، بیست سال داشتهبود و مرد، بیست و سهسال، عاشق یکدیگر میشوند و حتی چندسالی را نیز با هم بهسرمیآورند بیآنکه رسماً ازدواجکنند و یا از همدیگر فرزندی داشتهباشند. سپس از هم جدا میشوند و هریک به راه خود میرود. زن شروع به تحصیل میکند و یکی از پزشکان نامآور انگلیس میگردد و مرد نیز یک شرکت ساختمانی بسیار بزرگ را بنیانمینهد و از این راه ثروت فراوانی به چنگ میآورد. هردو با همسرانشان، صاحب فرزندان متعدد میشوند. آنگاه در سالهای پس از بازنشستگی، زن شوهر خویش را ازدست میدهد و مرد نیز همسر خود را. چندسالی هردو بیوه هستند بیآن که از سرنوشت یکدیگر خبری داشتهباشند. ناگهان یکروز هر دو در میهمانی یک دوست قدیمی که هردو را میشناخته، با یکدیگر برخورد میکنند و پس از آگاهی از وضعیت هم، تصمیم به زندگی مشترک میگیرند. هردو در مصاحبه با خبرنگار تلویزیون به شکل گرم و دلانگیزی از بیدارشدن احساساتشان نسبت به هم صحبت میکردند و اظهار میداشتند که هیچ کدامشان آن دیگری را پیر و سالمند مجسم نمیکند. آندو همدیگر را به شکل هشتادساله و هشتاد و سه ساله نمیدیدند بلکه به عنوان بیست و بیست و سه ساله مجسم میکردند.
ادامه دارد
مطلب بالا را در اینجا نیز میتوان پیدا کرد:
در بخش ششم به اینجا رسیدیم که من به بررسی شخصیت دو نفر رانندهی «غیرعادی» پرداختم که جنون تندراندن نداشتند و در آنها حسی از همدلی انسانی نسبت به انسانهای دیگر، کاملاً آشکار بود. در ضمن گفتگوهای خویش با آنان به این نکته نیز پیبردم که آندو، از افراد آگاه و تحصیل کرده هستند. از اینرو در مجموع به این نتیجه رسیدم که آرامش رفتاری رانندگان ما، مقدار زیادی به آرامش درون آنان و نیز به درک و دریافت آنها از محیط اطرافشان ارتباط مستقیم دارد.
در یکی از روستاهای اطراف تربت حیدریه هستم. همان روستایی که در سفر قبل و سفرهای قبلتر به آنجا رفتهبودم و نکاتی را برایتان قلمی کرده بودم. درست است که این روستا، زادگاه من نیست اما انگار در خلال این سالهایی که من به ایران آمدهام، بدل به زادگاه عاطفی و فکری من شدهاست. پیوند من با روستایی که مادرم به متعلق آنست همان اندازه قوی است که پدرم. اگر چه خاطرات کودکی چندانی از روستای تربت حیدریه ندارم. من بخش زیادی از خاطرات کودکیام را از همان روستایی دارم که از توابع منچستر است اما باید بگویم که شکل و شمایل، تعلقات فرهنگی و مذهبی مردم و نیز ساختار اجتماعی این دو روستا که هرکدام متعلق به دو کشور گوناگون هستند، با یکدیگر تفاوتهای فاحشی دارند.
در نزدیک روستای مادرم، یک مرکز درمانی وجود دارد که به بیش از پنجاههزار مراجع، خدمات درمانی میدهد. حتی داروخانهی منطقه، چندان فاصلهی درازی با روستای مادر من ندارد. روزهای یکشنبهی من در آنجا اگر چه در کلیسا نگذشتهاست اما من مردمانی را دیدهام که به طور قانونمند، ساعت ده و نیم صبح، آرام آرام راهی کلیسای منطقه شدهاند تا مراسم دعای یکشنبه را بهجا آورند. در ذهن هیچیک از کسانی که من میشناسم یا دیدهام، هیچگاه صحبتی از بهشت و جهنم یا حتی این یا آن عبادت را به انجام رساندن یا نرساندن، نبودهاست. جمعشدن بخشی از مردم در کلیسای منطقه که در حوزهی روستای مادرمن است، بیشتر به گردهمایی انسانهایی مانندهاست که یک هفتهاست همدیگر را ندیدهاند. خوبی کسی را نگفتهاند و یا به بدیهای کسی اشاره نداشتهاند.
ظاهراً غیبتکردن از خصلتهای ماندگار و عام انسان است که نه فرهنگ میشناسد و نه زبان، نه مرز میشناسد و نه سن و سال، نه جنسیت میشناسد و نه مذهب. انسان در همهجای جهان، موجودی ارزیاب است. او میخواهد ارزشها را در ترازوی ذهن خویشبگذارد و با آن سنگی که معیار وزنهای ذهنی اوست، بگوید که این یا آن انسان، چقدر در آن ترازو، وزن میشود. یکی از این موردها مربوط به مردی است که در سن هشتادسالگی میخواست یک خانم «همزی» پیداکند. البته اگر آندو میتوانستند با هم به توافق برسند، دوست داشت که رسماً با وی ازدواجکند. مرد مورد نظر، همسرش را به علت سرطان رحم در سن 59 سالگی از دست دادهبود و سالها عزادار او بود و از نظر روحی قادر نبود بلافاصله پس از مرگ همسرش با کسی زندگیکند. اما بعد از آن، چهار همسر عوض کردهبود و از هیچکدام هم راضی نبود. این آخری جزو کسانی بود که آن مرد نمیخواست از آغاز با وی ازدواجکند زیرا بیم آن میرفت که آنان نتوانند مدت درازی بایکدیگر بسازند.
در یکی از آن یکشنبهها، خانمی که از دوستان مادر بزرگ مادری من بود، در جلو کلیسا داشت در بارهی همان مرد هشتادساله صحبت میکرد. آن خانم به مادر بزرگ من میگفت که راستی این آقای فلانی چه اشتهایی دارد که حتی در سن هشتادسالگی میخواهد اول همسر آیندهاش را بیازماید و بعد با او ازدواجکند. خوب به یاددارم که مادر بزرگ من در جواب او گفت:«اما من فکر می کنم که این آقا، نُه سال بیوه بوده و با کسی رابطه نداشتهاست. دختر و پسر آخرینش در زمان مرگ مادرشان، کوچک بودهاند و او برای آنها هم مادر بوده و هم پدر. از این جهت من فکر نمیکنم که ازدواج کنونی او ارتباطی به اشتها داشتهباشد بلکه بیشتر به نیاز او به همدلی و همزبانی برمیگردد که وادارش میکند به دنبال کسی باشد.» بعدها فهمیدم که آن خانم که با مادربزرگم صحبت میکرد، علاقهی شدیدی داشت که با آن مرد ازدواجکند. زیرا در همهجا قبل از آن، از خصلتهای برجستهی او صحبت کردهبود. از طرف دیگر، آن مرد هشتادساله، یکی از سیاستمداران برجستهی شهر منچستر بود که از نظر مادی نیز دوتا شرکت تولیدی داشت. از اینرو از نظر مال و منال نیز در جای خوبی ایستادهبود.
خاطراتی از این دست در ابعاد گوناگون مربوط به روزهای یکشنبهای است که از ماه مه شروع میشد و تا آخر ماه سپتامبر ادامه مییافت. علتش نیزآن بود که در این ماهها که هواگرم بود، بسیاری در جلو کلیسا، قبل از شروع مراسم می ایستادند و با هم صحبت میکردند. اما زمانی که هوا سرد میشد، همه به داخل کلیسا میآمدند در آن فضای بسته و کمی هم تاریک، انگیزهی دراز کردن خلق خدا کم و کمتر میگشت. واقعیت آنست که من بیش از یکبار در ایران به مسجد نرفتهام. آن یکبار هم مربوط به زمانی بود که وقتی وارد تربت حیدریه شدیم، فهمیدیم که عموی پدرم درگذشتهاست. فرزندانش برای او مراسمی در مسجد روستا برگزار کردهبودند که همهی ما درآن شرکتکردیم. مادرم نیز همانند دیگر زنان ایرانی، لباس سیاه پوشیدهبود و احساس نمیشد که زنی از نژاد انگلوساکسون، اینک در روستایی از توابع تربت حیدریه دارد عزاداری کسی را به جا میآورد که عموی شوهر اوست.
آیا مادر من روزی در تصورش میگنجید که با یک مرد ایرانی ازدواجکند و سپس پیوندی این چنین صمیمی و محکم با ایران و فرهنگ آن داشتهباشد؟ مادرم همیشه از آرزوهایش در دوران نوجوانی صحبت کردهاست. او همیشه دوست داشته که به آفریقای جنوبی مهاجرتکند و در گوشهای از این سرزمین پربرکت، مزرعهای داشتهباشد و به کشاورزی نیز بپردازد. او با وجود آن که رژیم آپارتاید را محکوم میکرد اما میدانست که آفریقای جنوبی از آن آفریقائیان است که جمعیت بومی آن هستند. مادرم البته در همان سالهای جوانی، آرزویش را با سفر به آفریقای جنوبی عملی کردهبود اما با دوست پسری که قرار ازدواج گذاشتهبودند به توافقنرسید و سرانجام به منچستر برگشت. دوست پسر مادرم اما به «نیجریه» رفت و در آنجا به عنوان یکی از مشاوران نفتی دولت مشغول به کار شد.
باری از روستای پدرم در تربت حیدریه میگفتم. در این سفر هم افراد جالبی را ملاقاتکردم که یکی از آنها دلاک سابق همان روستا بودهاست و اینک حدود هفتاد و شش سال دارد. او مرا نمیشناخت اما از روی شباهتهایی که با پدرم دارم، مرا بهجا آورد. با گرمی و صمیمت با هم احوالپرسی کردیم. در این زمینه، آنچنان کُدهای اجتماعی و فرهنگی را به جا میآورم که فوراً احوال همسر و فرزندانش را نیز پرسیدم بیآن که بدانم همسرش زندهاست و یا در مجموع، چند فرزند دارد. اما او که کمی بعدتر فهمیدم «استاد صمد» نام دارد، گفت بچههایم همه خوبند. دو تا دختر دارم که هنوز ازدواج نکردهاند و در خانهی من زندگی میکنند. اما همسرم یکسال است که عمرش را به شما بخشیدهاست. این اصطلاح را قبلاً هم شنیدهبودم و اصلاً متعجبنشدم. شکی ندارم که استاد صمد تا کنون، عمر باقیماندهی همسرش را که نمیدانم چندسال دیگر میشده به صدها نفر بذل و بخشش کردهاست.
ادامه دارد
مطالب قبلی در این آدرس است:
در خاطرات بخش پنجم به ادامهی درد دل مرد کارگری پرداختم که در یک پارک کوچک یا فضای سبز در شهر مشهد، در گرمای چهلدرجهی ظهر جمعه، مشغول به کار بود. او میگفت که کار وی تعطیلبردار نیست. او باید جمعهها نیز کارکند. البته مشکل او، کار کردن نبود. دریافت نکردن حقوق بود. همچنین به مردی برخوردم که پول تاکسیاش را نداشت اما از همان آغاز این فقر را در میان نهاد.
من که به ترافیک آرام، مطمئن و دور از هرگونه جنون رفتاری در شهر منچستر عادتکردهام، وقتی رفتار مردم ایران را در خیابانها و پشت ماشین هایشان میبینم، مغزم سوت میکشد. شما سوار هرماشینی که بشوید، انبوهی خردهگیری، متلک و اهانت را از دهان رانندگان، نسبت به دیگر مردم میشنوید. در حالی که حتی همان رانندهی خردهگیر، دقیقاً همان رفتار جنونآمیز را نسبت به دیگران دارد. در ایران، رفتار زورگویانه و غیرمنطقی مردم را در هنگامهی داشتن قدرت، به سادگی میتوانید از رفتار رانندگان دریابید. بیشتر شهروندان ایران – چه بسا نود درصد آنان، شاید هم کمتر و یا هنوز هم بیشتر – این توان بهرهگیری بلافاصله را در زمان داشتن قدرت نسبت به افراد ضعیفتر از خود به نمایش میگذارند.
شما اگر به یک مغازه بروید، این قدرت و سوء استفاده از قدرت نسبت به دیگران به شکل مستقیم، هرگز اِعمال نمیشود. علتش نیز آنست که مغازهدار به مشتری احتیاج دارد و اگر مشتری آزرده خاطر شود، دیگر به آن مغازه مراجعه نمیکند. از این رو، بیشتر مغازهداران، حتی اگر شده بر خلاف میل خود، سعی در داشتن رفتار مؤدبانه نسبت به مشتریان خویش دارند. حتی اگر کلاه سر مشتری های خویش بگذارند، آن را با گروگذاشتن اعتبار و شرف خویش مبنی بر راستگویی و صداقت رفتار، انجام میدهند. اما اگر همان مغازهدار، ساعتی بعد سوار ماشین خود باشد و از کنار مشتری یک ساعت قبل خویش که او نیز در حال رانندگی است بگذرد، بر او و جد و آباء وی فاتحه میخواند. بدین معنی که اگر آن مشتری در جلو او باشد و کمی آهستهتر براند، با بوقزدنها و چراغدادنها و هزار و یک بد و بیراه به وی نثارکردنها، تلاش دارد که از وی جلو بزند و خود را هرچه زودتر به مقصد برساند. مقصدی که در آن هیچ شتابی نیست. ممکن است بخواهد به یک بانک برود و در صف آن جا بایستد و یا سری به مغازهی دوستش بزند و یکساعتی با او چاقسلامتیکند و شماری از مشتریها و همکاران را موضوع گفتگوی خود قراردهد که:«فلانی به اندازهی یک الاغ هم نمیفهمد» و یا: «آن یکی دیگر، سرش را مثل گاو پایین میاندازد و به دور و برش نگاه نمیکند». شنیدن جمله هایی از این دست که:«مردک! ترا چه به ماشین سواری! برو الاغت را سوارشو!» جزو معمولیترین کلماتی است که می شود از دهان بسیاران شنید.
علت این که این رفتار در زمان رانندگی از مردم نسبت به یکدیگر بروز میکند، میتواند چند دلیل داشته باشد. نخست آن که رانندگان در یک چهاردیواری نسبتاً مطمئن نشستهاند. دوم آن که به سادگی میتوانند از معرکه بگریزند و کسی آنان را نبیند و یا نشناسد. سوم آن که در بسیاری از اوقات، به علت انعکاس نور، صورت رانندگان به خوبی دیده نمی شود و یا اگر هم دیدهشود، میتوان به گونهای سر و صورت را تکانداد که جای شک و تردید برای بیننده باقی بماند. چهارم آن که از دیگران جلو افتادن و زودتر به مقصد رسیدن، نوعی رضایت خاطر در دل انسان به وجود میآورد. بدین معنی که شخص مورد نظر اگر در بسیار از ابعاد، توسریخور جامعه است اما دست کم در این بُعد، توسریزنِ دیگران است.
اما امسال به دو مورد از رفتار رانندگان برخورد کردم که دریغم آمد حس تحسین و احترامم را به آنان ابلاغنکنم. یک مورد آن مربوط به رانندهای بود که در تربت حیدریه دیدم. از آرامش و متانت او چنان ذوقزده شدهبودم که دوست داشتم دوبرابر کرایهی معمولی به وی بپردازم. او از این کار من متعجبشد و نه تنها بقیهی پولم را پسداد بلکه توضیح داد که:«این پولها از گلوی من پایین نمیرود. من آن چه کردهام یا میکنم، در واقع وظیفهی یک رانندهی موظف و وفادار به قوانین رانندگی است.» وقتی به او گفتم که مردم دیگر چگونه دیوانهوار خیابان ها را بدل با ناامنترین مکان برای مردم ساختهاند، گفت:«با شما موافقم. اما لطفکنید به موضوع رانندگان و خیابان ها کمی عمیقتر نگاهکنید. این رانندگان، شاید از سختیهای زندگی به این شکل انتقام میگیرند. هزینههای سرسامآور کالا و خانه، قیمت بنزین و بسیاری مشکلات ریز و درشت دیگر از عواملی هستند که ذهن این رانندگان را آشفته میکند. طبیعی است که من از رانندگان دیگر و رفتار بدشان دفاع نمیکنم. اما واقعیت آنست که باید به عوامل ریشهای این رفتارها نیز نگاه بیطرفانهای انداخت.» من در جواب او سکوت کردم و صد البته تشکر. جای آن نبود که دست روی دلش بگذارم.
بار دوم به همان رانندهای برخورد کردم که آن مرد بیپول را سوار ماشینشکرد. او نه تنها در این زمینه، حسی از همدلی انسانی را به نمایش گذاشت بلکه در طول مدت رانندگی خویش، با حالتی اندیشمند و آرام، دور از هرگونه جلو و عقب زدن و مارپیچراندن، مارا به مقصد رساند. تاکسی او که یک پیکان ده ساله به نظر میرسید، بسیار تمیز و قبراق بود. من چنان جلب رفتار راننده شدهبودم که وقتی به عنوان آخرین مسافر میخواستم پیاده بشوم از او خواهشکردم لحظهای در کنار خیابان که جای نسبتاً خلوتی بود بماند و به چند پرسش دوستانهی من جواببدهد. حتی به او گفتم که اگر پولی برای زمان از دست رفته و یا مسافر از دست رفته از من بخواهد، با کمال میل به وی میپردازم. مرد راننده که سن و سالی حدود چهل و چند ساله بیشتر نداشت، نه تنها چیزی بیشتر از کرایهی ماشینش از من نخواست بلکه با کمال میل، خواهشم را پذیرفت، اگر چه این رفتار من برایش کمی غیرعادی و حتی مشکوک تلقی میشد.
به او گفتم که من باوجود ایرانی بودن، در انگلستان به دنیا آمدهام و در همان جا بزرگ شدهام اما دلبستگی پدرم به ایران و علاقهمند شدن مادرم که انگلیسی است به فرهنگ ایران و زبان فارسی موجب شده است که خود را در ایران، ایرانی بدانم و در انگلیس، انگلیسی. من تحسین و قدردانی خود را نسبت به دو وجه از جلوههای رفتاری او به وی ابرازداشتم. نخست آن که در خلال مدت رانندگی، بسیار خونسرد، متین و قانونمند، خیابانها را طی میکرد و دوم آن که رفتار همدردانهای نسبت به آن مرد که کرایهی ماشینش را نداشت از خود نشانداد. او پس از شنیدن حرف های من و کمی مطمئنتر شدن به این که من با نیتی انسانی با وی صحبت میکنم، لبخندی برلبانش جاریشد و گفت:«حق باشماست. البته این نخستینبار نیست که من در حد خود تلاشکردهام که از آنان که امکان مادی نداشتهاند، پول کمتری بگیرم و یا اصلاً نگیرم. نمیگویم که آن «پول نگرفته» را خدا از جای دیگر رساندهاست. اگر این را بگویم، دروغ گفتهام. اما می خواهم بگویم که با گرفتن و نگرفتن آن کرایهها، من نه ثروتمندتر شدهام و نه فقیرتر. اما در درون خود، احساس رضایت انسانی بهتری داشتهام.
من در واقعیت، فوق لیسانس ادبیات هستم و سالها پیش، دبیردبیرستان یکی از شهرستانهای شهرهای اطراف تهران. به علت درگیری شخص من با مدیر مدرسه که از خانوادهی بسیار متنفذی بود، بیم آن داشتم که دیر یا زود، نه تنها هستیام که اطرافیانم نیز از دستم بروند. او شخص فاسد، جاهطلب و جانمازآبکشی بود که برای رسیدن به مقاصد خود از هیچ کاری فروگذار نمیکرد. ترجیحدادم که من پاپس بکشم. خانهام را فروختم و به مشهد آمدم. البته در اینجا اجاره نشین نیستم. خانهای دارم. همسرم البته معلم است و از مال دنیا دو دختر هیجده و شانزده ساله دارم. این ماشین یگانه وسیلهی درآمد من است. هم باید با احتیاط آن را برانم که خرج بیشتری روی دستم نگذارد و هم این که با هرگونه دیوانهبازی و یا قهرمانبازی در این خیابانهای جهنمی، جز آن که اعصاب خود و دیگران را خُرد کنم، کار دیگری از پیش نمیبرم. من در چهارسالگی، پدرم را در یک حادثهی رانندگی از دست دادهام. او نیز راننده ی تاکسی بود. مسافری را از تهران به ورامین میبرده که بر اثر سرعت زیاد، هم جان خود را قربانی میکند و هم آن مسافر را. این حادثه که من بعدها آن را از زبان مادرم شنیدهام، تأثیر عمیق خود را بر رفتار من در هنگام رانندگی گذاشتهاست.
رفتار مردم ایران نه تنها در هنگام رانندگی بلکه در جاهایی که نیاز به مشتری و یا پول مستقیم مردم نداشتهباشند، تقریباً نوعی اِعمال زور است. شما هنگام مراجعه به بسیاری از مؤسسات اداری، میتوانید شاهد این نوع برخوردها باشید. شاید شما بگوئید که من چگونه این همه تجربه را در زمینهی برخورد ادارات و مؤسسات کسب کردهام در حالی که بیشترین روزهای زندگیام را در منچستر گذراندهام. حق باشماست. من وقتی به ایران میآیم نه کار اداری دارم و نه با من برخورد بدی میشود یا شدهاست. بلکه باید برایتان توضیحبدهم که این تجربهها بخشی از تجربههای گذشتهی پدرم در ایران است که برایم تعریف کرده و بخش بسیار زیاد دیگر را از همراهی کنجکاوانهام با خویشان و بستگان نزدیک پدرم کسب کردهام که با برخی مؤسسات سرو کار داشتهاند و با چنان برخوردهایی روبرو شدهاند.
ادامه دارد
بقیهی نوشتهها در این آدرس هستند
در خاطرات بخش چهارم به اینجا رسیدم که در یک پارک کوچک یا فضای سبز در شهر مشهد، کارگری را ملاقات کردم که در گرمای چهلدرجهی ظهر جمعه، در آن پارک مشغول کار بود. او میگفت که کار وی هیچگونه استراحتی ندارد. او باید جمعهها نیز کارکند. البته مشکل او، کار کردن نبود. دریافت نکردن حقوق بود.
میگویم:«آخر چگونه ممکن است شما را در یک مؤسسهای استخدامکنند، از شما کارهم بکشند، بیآن که به شما حقوقی بدهند؟» مرد کارگر جواب میدهد:«باید بگویم که از زمان استخدام من، هنوز مدت زیادی نمیگذرد. یعنی کمی بیشتر از دوماه. اما من همکارانی دارم که پس از پنجماه، هنوز حقوقشان را نگرفتهاند.» آنگاه از صحبتهای او در مییابم که مسؤلیت اینگونه پارکها و فضاهای سبز، در عمل در اختیار شرکتهایی است که با شهرداری قرارداد میبندند و بعد خودشان با استخدام کارگران، به هرشکلی که بخواهند از آنان کار میکشند. کارگر مورد نظر تنها کسی را که در خلال این مدت ملاقات کرده، سر کارگری است که به او گفته است از فلان تاریخ یعنی اندکی بیشتر از دوماه قبل به سر کار بیاید. حتی آن شخص به کارگر مورد نظر نگفتهاست که با چه حقوق ماهانهای وی را استخدام میکند.
مرد کارگر که خود را به عنوان «مرتضی» معرفی کردهاست، می گوید:«من تا قبل از تابستان، برای خودم یک کارگاه بافندگی داشتم. حدود پانزده سال، کارم این بودهاست. اما گرانی مواد اولیه و زیاد بودن رقابت، ما را به کلی از میدان بیرون کرد. می توانم ادعاکنم که ورشکستهشدم و مقدار زیادی هم بدهی بالا آوردم که فعلاً با خواهش و التماس از طلبکارانم مهلت خواستهام تا شاید گشایشی حاصلشود تابتوانم بدهی آنان را بعدها بدهم. حالا هم که قسمت روزگار این بوده که نانمان به دست این شرکت بیفتد آن هم شرکتی که ظاهراً چندان علاقهای به دادن حقوق کارمندان و کارگرانش ندارد. راستش را بخواهید ما در این فضای سبز دوتا کارگر هستیم که کار میکنیم. ساعت کار من و او از هشت صبح تا دوازدهی شب است. یک هفته نوبت اوست که صبحها کارکند و من شبها و هفتهی بعد باز برعکس، نوبت من است که صبحها کارکنم و او شبها. ما با هم بیآن که به سرکارگرمان بگوییم به این توافق رسیدهایم که هرکداممان به نوبت، یک روز از صبح تا ساعت دوازده شب یکسره کارکنیم اما روز بعد را استراحت داشته باشیم. درست است که به جای دو نفر کارکردن در یک روز، خیلی سخت است آنهم در این هوای داغ، اما چارهای هم نیست.»
در لحن کلام او، رنگ نوعی تسلیم به سرنوشت محتوم و گریزناپذیر، آشکار است. آنچه را که میگوید گلایه نیست. گزارشی از یک زندگی است. برای او بزرگترین موضوع زندگی، از عهده برآمدن مخارج زن و فرزندی است که نگاه امیدوارشان به هیچکس دیگر جز او نیست. بی اختیار به یاد کارگران پارکهای انگلیس میافتم و از جمله پارک شهرخودمان منچستر. گلایهی آنان در آنست که «درصد» اضافه حقوق سالانهی آنان نسبت به کارگران فلان کارخانه، مقداری کمتر است و از طرف دیگر از بیاعتنایی و سردی برخورد سندیکای کارفرمایان گلهمندند که در مذاکرات کاهش ساعت کار از چهل ساعت به سی و شش ساعت در هفته به توافق نرسیدهاند. به یاد حق و حقوقی میافتم که آنان به آن آگاه میشوند و میتوانند توسط نمایندگانشان، با اعتماد به نفس بیشتری در برابر برخی کژرویهای کارفرما، مقاوت کنند و یا او را مورد انتقاد قراردهند.
پس از یکی دوساعت استراحت در زیر سایهی درخت و مقداری اندیشه به حرفهای «آقامرتضی»، راهی خانهی خالهی پدرم هستم که عمری است در مشهد زندگی میکند. برای آن که راحتتر به مقصد برسم، آموختهام که راه را به دو یا سه بخش تقسیمکنم و برای هر مسافت، سوار یک تاکسی معین بشوم. این کار، هم مرا کمتر معطل میکند و هم مبلغی که میپردازم، سر راستتر است. چه بسا برای مسافتی که به خانهی خالهام میروم باید پانصد تا ششصد تومان بدهم اما با سه تاکسی متفاوت، حداکثر سیصد تا چهارصد تومان میپردازم. تاکسی دومی که من سوار شدهام دو تا مسافر دارد. من نفر سوم هستم. مردی دست بلند میکند و میگوید میدان سناباد. طبیعی است که میدان سناباد در مسیر تاکسی است. راننده نگاه میدارد تا مسافر چهارم را سوارکند. مسافر اما قبل از آن که سوار شود به راننده میگوید:«حاجآقا من هیچ پولی ندارم که به شما بدهم. آیا بازهم برایتان ممکن است که مرا به میدان سناباد برسانید؟» راننده که مرد سی و چندسالهای است با خونسردی جواب میدهد:«اشکالی ندارد! سوارشو!»
مسافر که مرد پنجاه سالهای به نظر میآید، از سر و وضع چندان بدی هم برخوردار نیست. نه قیافهاش به گرسنگان میمیماند و نه لباسهایش. با خود میگویم اگر این آدم حتی کلاهبردار هم باشد باید با این گفتنش، خود را از سوراخ سوزن عبوردهد تا بتواند چنین حرفی را برزبان بیاورد. اما گمان من آنست که اگر کسی به پول احتیاج داشتهباشد، اول میرود گدایی میکند و بعد با قامتی برافراشته تاکسی میگیرد و به مقصدی که اراده کردهاست، راهی میشود. من هرگز نمیتوانم تصورکنم که او انسان همیشه نیازمندی بودهاست. شاید که کیف پولش را در خانه جاگذاشته و در عمل لزومی ندیده که برای رانندهی تاکسی و یا رانندگان تاکسی، این ماجرا را بازگوید. اگر هم میگفت، قطعاً آنان حرفهای وی را باورنمیکردند. زیرا در این زمینهها، آنقدر دروغ شنیدهاند که این حقیقت را بخشی از همان توطئههای مالی کوچک میدانند. شاید مرد مورد نظر انسانی است اهل مطالعه و حتی نوشتن و سرودن. او به آن حد از دانش و بینش رسیدهاست که مسائل خصوصی خود را برای ابناء روزگار به نخ نکشد. در این حالت اضطراری، یا کسی پیدا میشود که او را بدون پرداخت پول به مقصد برساند و یا ناچار میگردد مسیر مورد نظر را پای پیاده طیکند.
ادامه دارد